تبليغاتX
همستر کوچولوی من - همیشه خاطره ها خوب نمیشن !!!

دیروز روز پر کاری بود خیلی خسته شدم تا شب همش کارو کارو کاردیگه داشتم از خستگی می مردم ساعت ۵/۱۰شب بود که گفتم یه کم چشمامو ببندم هنوز دوتا پلکم به هم نرسیده بود یه دفه گوشیم زنگ زد دیدم یه خانمی هراسون تقاضای کمک میکنه همراه با صدای اون خانم صدای گریه ی یه بچه و هق هق کردنشم میومد من که نصف العمر شدم گفتم : چی شده چه کاری از دستم بر میاد با صدای بغض آلود گفت : همسترم بی جون افتاده هیچ حرکتی نمی کنه بچم داره پس میوفته اگه این بمیره بچمم مرده گفتم : چی بهش دادین ؟ هر چی گفتم گفت هیچی گفتم : از دستتون نیوفتاده گفت نه , خلاصه هر چی به ذهنم رسید پرسیدم  فقط گفت : 15 روزه پیش جفت گیری داشته گفتم دست بزنین به پهلوهاش شاید بارداره و نمیتونه زایمان کنه به پهلوهای همستر دست زد و گفت فکر کنم یه چیزی تو پهلوهاش هست گفتم کاری نمیشه کرد ( البته وقتی آورد دیدم اشتباه کرده ) گفت : خانم تو رو خدا آدرستونو بدین من بیارمش پیش شما منم گفتم باشه . بعد مدت کوتاهی ( فکر کنم با جت اومد ) رسیدن در خونه منم همش می گفتم الان ساعت ۵/۱۱شبه اگه بچش بیاد اینجا شیون کنه من چیکار کنم رفتم دم در دیدم یه همستر توی یه جعبه ی شیشه ای دست خانمس خدارو شکر بچشو نیورده بود در جعبه رو باز کردم دیدم یه همستر بی جون افتاده و نفس نمیکشه گفتم : این که مرده گفت : نه زندس . با دقت بهش نگاه کردم دیدم هر 30 ثانیه شکمش یک باربالا و پایین میره گفتم : براش نمیشه کاری کرد  این حتما میمیره با چشمایی اشک آلود به من نگاه کرد گفت من اصلا طاقت دیدن مرگ اینو ندارم تازه اگه بچم اینو ببینه میمیره  این پیش شما باشه , من خودم خیلی ناراحت بودم تو رودرباسی موندم مجبورشدم قبول کنم من خودم اعصاب این چیزارو ندارم اونوقت ساعت ۵/۱۱شب هم جنازه میارن دم خونه  . بهم گفت : اگه یه همستر شبیه این داری برام بیار که ببرم خونه به بچم بگم که خانومه خوبش کرد رفتم همسترامو نگاه کردم دیدم یکی کپی اون دارم آوردم برا خانومه , یه نگاه به همستر خودش کرد یه نگاه به همستری که من براش آورده بودم گفت : آره این عینه خودشه پولو حساب کرد و سریع رفت دیگه دلش نمیومد اون همسترو ببینه . حالا من موندم با یه همستر نیمه جون , مغزم داشت می لرزید از گریه های اون بچه و ناراحتی اون خانومه خیلی ناراحت شده بودم و حالا هم یه جنازه روی دستم , بهش خیره شدم خوب که نگاش کردم فهمیدم سکته کرده چشماش خیره مونده بود هیچ حرکتی نداشت دست و پاشم تکون نمی خورد یه دفه چشمم به دستش افتاد دیدم تو انگشتاش لخته ی خون هست اکسیژن بهش نرسیده بود دیگه مطمئن شدم که سکته کرده حیوون بیچاره تا صبح داشت جون میداد ( این اعصاب منه ) و بالاخره صبح تموم کرد . یاد فیلم جاده سبز افتادم که یه آدم بی رحم یه موش کوچولو رو زیر پا له میکنه و یه زندانی اونو با نفسش زنده میکنه ( فکر کنم همه دیده باشین شونصد بار تلویزیون نشون داده ) همیشه آرزو داشتم چه برای حیوونا و چه برای آدما همچین نیرویی داشتم تا بتونم کمکشون کنم . به امید برآورده شدن این آرزو

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 1:19  توسط بهار  | 

 
نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1